گل پو لاد
باز ا ی گز مه بتاز
بر سر همره من- کو دک من-
خواهر من
باز ای بوسه شلاق ببوس
گونه دختر من-
داغ گذار
بر دل ما در من
تا شکو فا شود از داغ سیه روز سپید
تا که اشکی نچکد - رحم بمیرد جا وید
باز بر نعش رفیقان ای دیو برقص
دسترنج همه یاران- تو ببر
شعله در دفتر امو ختنی ها در کش
با سم اسب -تن شهر بر اشفته بکوب
هرچه خواهی بکن ای مست می بیگانه
تا تما شا گر رقص تو و بیتا بی من
راز تلخی که ندانسته بداند اکنون
خون اگر نقش ستم بر رخ یاران بنوشت
خون گرمی که به هر چهره دوید
رنگ ترسی که ندید
سر مغرور رفیقان که شکست
نشکسته است غروری که در اوست
گر چه دژخیم سر راه گرفت
راه فردا که نبست
با هجوم تو و غارتگریت شد اغاز
هر کتابی که تنش در قفس چو بین بود
اشیا نی زرفیقان من ار سو خته شد
برگ اتش خور اتش در جان
برگ باد اور بر یاد نشین
بیشتر شعله زند خانه پو شا لی تو
دیدی اخر تو که در کشمکش نیزه و چشم
برق چشمان رفیقان همه جا کور نمود
برق سر نیزه یاران تورا؟
گر چه یک اختر تا بنده نبیند دیگر
سحری را که به راه است - به راه
گرچه ان دختر بی چشم به دل می بیند
پس از ان سا یه چین خورده سیمای پدر
لیک کو راست تو را دیده امید هنوز
ورنه در پهنه نیلی شب ملت من می دیدی
کاین همه اختر جا وید در خشنده که هست
پا سدار سحر است!
باز ای گزمه خونخوار بتاز
روی این مزرعه سبز جوانی و نشا ط
روی این سفره رنگین حیات
زیر و رو کن همه هستی ما
کینه در کام زمین های عطش کرده بپا ش
چون ندانی که اگر خشم برو ید روزی
روی این دشت بزرگ
گل ان نیست گلی- که درو بتوان کرد
کس نچیده است اتش
کس نه انبا شته طو فان در مشت
هیچکس خوشه خورشید نکر ده است درو
گوش میدارکه باز از دل ان ویرانه
از بر خانه مخروبه صلح
از پس و سر در بشکسته کانون جوانان دلیر
از بن هردل اشفته براید اواز
ونه اواز - سرود
بانگ بنیاد جهانی بهتر
غرش فتح دگر باره سراینده پر اواتر
که بران با د درود
اهن تفته نبا شد دل بیدار که هست
گل پولاد ی در کام خطر یا فته اب
نیست ان گل - گل روءیا ئی مهتاب پسند
نیست ان گل-گل گلدانی بر جوی نشین
هست این گل گرداب رو تو فان زا
گل افرو خته اتش خیز
ریخت با ران و تهی شد دل ان ابر گران
اسمان در دل خود زاد هزا ران خورشید
روی گهواره رنگینه کمان
پر چم صلح سپید
|
+| نوشته شده توسط
محمو د نفیسی در شنبه پنجم مرداد 1387
|