تبليغاتX
خسرو روزبه
ولی صدای اورا شنیدم که می گفت همان دیشب شوهرم  با او به خانه شمیران رفته اند دیگر نایستادم  . نگران با تا کسی خودرا به ان خانه رساندم راه دور ودرازی بو د  و این سا عتی را که من  در راه گذراندم  بیش از سالی برایم طو ل کشید . بالاخره به ان خانه رسیدم . خانه نیمه تمامی  بودو هنوز بنا و کارگر در ان مشغول بودند  از دور صاحبخانه را دیدم که در با غچه قدم می زند  از پله ها بالا رفتم و خودرا به اتا قی که خسرو در انجا بود  رساندم اورا دیدم روی یک قالیچه  دراز کشیده  و اسلحه کمری خو درا برهنه و اما ده در جلو ی خود گذاشته و چشمانش همچنان  دو تکه یخ به در دوخته شده بو دند .ازدیدار او که تندرست است و هنوز به او اسیبی نرسیده  نفسی کشیدم و روی همان قالیچه نزدیک او نشستم واو که هر گز شکایت نمی کرد  گفت از دیشب تا  به حا ل در این اتا ق تنها نشستم و این مرد حتی یکبارهم  نزد من نیامده و بیدار وگوش به زنگ تااین دقیقه  نشسته ام  و خودرا اماده برای هر پیش امدی کرده ام.به او مژده دادم که پناهگاهی برای او پیدا شده  وکسی برای پذیرائی او اما ده است  اندک اندک هوا رو به تاریکی می گذاشت  پس از چند دقیقه ای با او رو به شهر راه افتا دم  و او را به دست ان جوانمرد سپردم  زندگی     روز به رو ز سختر می شد وامکانات ما کمتر . هر شب که به پنا هگاه خود میرفتم ارام می گرفتم  دلشاد بودم که بازهم یک روز گذشت و باز از دست این نا مردان جان در بردیم  و با شادی و سر بلندی خواب می رفتم  اما به راستی  دیگر زندگی سخت شده بو د  وهر گو شه امنی که      داشتیم برای ما بی اندازه ارزش دا شت .در این روزها بود که نامه ای برای من رسید که بهتر است حر کت کنم  به خسرو هم تا کید شده بو د که در ایران نماند  او همیشه با پوز خند به این پیشنها د ها گو ش می داد  و با ز می گفت:من هر گز از ایران نخواهم رفت.روزی به خود  اجا زه دادم  که برای او نامه بنو یسم  که این سر سختی را کنار بگذارد وجان خو د را بیش از این در خطر  نیا ندازد و ایران را ترک      نما ید. شب باهم قرار داشتیم در این باره  با هم زیاد صحبت کردیم  برای من مهمتر از هر چیز این بو د که خود او برای نهضت - برای حزب   زنده بماند  زیرا او از کسانی بو د که به جریان  درونی حزب به خوبی اشنا بو د  و می تو انست  ازاینرو برای حزب بسیار سودمند قرار گیرد
+ نوشته شده توسط محمو د نفیسی در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 11:51 |
صا حبخانه از دیدن ما رنگ با خت هراسان و پریشان شد . من تند و دستپا چه گفتم :دوست ما همین یک شب را با شما خو اهد بو د . من فردا شب خواهم امد و او را به جا ی دیگر خواهم برد. نا گزیر پذیرفت و خسرو روزبه  در ان خانه ماند و صا حبخانه با من تا سر کو چه امد و التما س می کرد ومی گفت که خانه او وزندگی او در خطراست  ونمی تواند خسرو را نگاه دارد من می دانستم که خانه اش را خطری تهدید نمی کند ولی چه خطری از این بالا تر از اینکه صا حبخانه بتر سد  . وباز گفتم که فردا  دیگر خسرو نزد او نخواهد بو د. و چقدر ارزو می کردم که همان دقیقه بر گردم  و روزبه را با خو د ببرم - اما کجا ؟ با ید احسا سا ت را خامو ش کرد  و راه درست را پیدا کرد .فردا همه ی رو ز این در و ان در را       کو بیدم  به خانه خیلی کسا نی رفتم که خیلی هم حرارت به خر ج می دا دند  ومسئله ازادی و ازا  دی خواهی را سخت به سینه می کو بیدند  رفتم و گفتم تا چه اندا زه زندگی یک جوانمرد در خطر است  اما هزار دلیل  برای نپذیرفتن او او ردند . جای شگفتی بو د  . نمید انم چه شده بو د که ناگهان همه خانه ها در خطر بو د و ما مو رین سا یه همه انها را دنبا ل می کر دند !حتی یکی از انها گفت:خو دتان از پنجره نگاه کنید رو برو ی خانه ما  در ان طرف خانه  خیابان همیشه چند اتو مبیل ایستا ده .  شاید اگر تا ان اندازه پریشان و دل نگران نبو دم  میخندیدم   ومی گفتم: تو را به خدا شما بگوئید   در کدام خیا بان اتو مبیل نا یستا ده - اما خو ب - ارزن را می شو د  رو ی بند هم خشک کرد . بهانه بها نه است . البته از همان دقیقه ی او ل به اینها امید زیا دی ندا شتم  تنها دلم می خو است  که خسرو چند رو زی جای را حتی دا شته با شد اما نشد. رفتم به سراغ رفیقی که بد بختا نه نام او را نمی تو انم بیا و رم  زند گی بسیار کو چکی دا شت  و دلی بس بزرگ  . او هر کز نترسید و هر گز در برابر  چنین خواستهائی شانه خا لی نکرد  او همیشه ما را راه داده بو د و هر انچه داشت  در اختیا رمان نها ده بو د  و نا گفته نما ند که خانه او در خیابان بزرگی بو دو   اتو مبیل های زیا دی همیشه در این خیابان ایستا ده بود ند . پس از ناها ر به خانه ای که خسرو را انجا گذاشته بو دم رفتم  که مژده بدهم  پنا هگا ه پیدا شده و او را با خو د ببرم  خانم خانه در را برو ی من با ز کرد  و گفت اینجا نیستند  و برای انی دنیا جلو ی چشمم سیا ه شد
+ نوشته شده توسط محمو د نفیسی در دوشنبه هجدهم تیر 1386 و ساعت 13:20 |
روزی که  کیا نو ری   ایران را به قصد اروپا ترک کرد  به من گفت تنها خسرو را از رفتن من خبر کن و همان شب به دیدار خسرو شتا فتم و به او گفتم خنده ای کرد و گفت :گرچه باید هر فرد حزبی در ایران بما ند ولی خو ب شد که  رفت.از ان روز من مسئولیت رسیدگی به زندگی         کیا نو ری را نداشتم  و کو شش کردم هر انچه می تو انم  برای خسرو انجام دهم و او هم تا رو زی که در تهران بو دم هر گاه با مشکلی رو برو می شد  و یا کاری دا شت به من رچو ع می کرد. در این دو ران که شا ید یک سا ل طول کشید  با رها خبر رسید که خسرو بدون پنا هگا ه مانده و باید برای  او راهی  و خانه ای پیدا کرد واین وظیفه ای بسیار سنگین بو د - زیرا پیدا کردن  و به خصو ص خانه خدائی که دل این را دا شته باشد که و میهما نی  چون روزبه را به پذیرد کا ر اسا نی نبو د . خو شبختانه  راد مر دانی  بو دند که که گاه بدون انی تا مل - بلکه می تو انم بگو یم با ذوق و شو ق و شادی او را با جان و دل می پذیر فتند - اما تا کسی  پیدا شو د تا خود رو زبه را اگا ه سا زم  خو د شب و رو زی طو ل می کشید و او همه این سا عا ت را در بیا با نها  وتپه های  اطرا ف تهران می گذرا ند  و شا مگا ه انگاه که دیگر کسی در کو چه ها نمی توانست او را          بشنا سد به سر قرار می امد  و او را راهنما ئی  به پنا هگا ه تا زه می کر دم  و من هم از دل نگر انی و دلهره رهائی می یا فتم . شبی خبر رسید که باید خو د را به به رسا نم  دیر وقت بو د  با تا کسی  سر سا عت خو د را رسا ند م . او را دیدم  با من امد و گفت خانه ندارد و پیش امدی خانه او را نا امن سا خته بو د  و دیگر او نمی تو اند  در ان خا نه بما ند  با هم خانه عده ای را در نظر گر فتیم  اما پس از بر رسی   دیدیم که هیچکدام به درد نمی خو رد  . دیگر سا عت ۱۱ شب نز دیک می شد و در کو چه و خیابا نها  راه رفتن خطر نا کتر بو د  به او پیشنها د کردم که برای همین یک شب  به خا نه  دو ستی برو د که با رها او را پذیرفته بو د  اما هردو می دا نستیم که این  دو ست  بسیا ر تر سیده و امکان این هست که ما را راه  ند هد  . اما چا ره ای دیگر نبو د  . باهم  سوار تا کسی  شدیم و راه افتا دیم  و به ان خا نه رفتیم.
+ نوشته شده توسط محمو د نفیسی در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 11:58 |